در یکی از روزهای ایام شباب، در همین کلبه ی درویشی آمدم و نوشتم که وقتی سی ساله شدم، فنجان قهوه به دست از پشت پنجره ی اتاق کارم در یکی از ساختمان های دانشگاه MIT، منظره ی بیرون را تماشا می کنم و وسایلم را برمی دارم که برای تدریس به دانشجوهایم راهی کلاس درس شوم. کمی اغراق کرده بودم و کمی زیاده روی. سی ساله شدم و این رویا به حقیقت نپوست و همان رویا ماند که ماند. حسرتی هم بر دل ندارم. چون سنگ بزرگ نشانه ی نزدن است. و شاید با تجربه ای که به عنوان TA در سال آخر ارشد داشتم، دیگر هیچ وقت نخواهم که به هیچ طریقی معلم یا استاد شوم. به علاوه اینکه MIT کمی لقمه ی چرب و بزرگی بود.حالا اما کمی منطقی تر، کمی واقع بینانه تر، کمی عملی تر، خودم را تصور می کنم در سی و پنج سالگی. ارشد مهندسی برق گرفته ام از دانشگاه کایسرسلاترن آلمان. چندین کشور اروپایی را گشته ام و زبان انگلیسی را عالی حرف میزنم و آلمانی را معمولی. یکی دو سالی سابقه ی کاری مرتبط داشته ام و اقامت آلمان را گرفته ام. خدا را چه دیدی... شاید این بار رویا به حقیقت پیوست.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 20:0 توسط Janatan91
برچسب:
نویسنده: سارا اسماعیلی
تاريخ: شنبه
4 تير
1401 ساعت: 3:27